محمد بيومي مهران ( مترجم : سيد محمد راستگو )
176
بررسى تاريخى قصص قرآن ( فارسى )
آن روى او را نجات داد كه به ستم روا داشته در حقّ خويشتن اقرار كرد « 1 » . همچنين ابن ابى حاتم از كثير بن معبد روايت كرده كه گفت : از حسن پرسيدم و گفتم كه اى ابو سعيد ، كدام است آن اسم اعظم الهى كه اگر به آن بخوانندش اجابت مىكند و اگر به آن بخواهند ، مىدهد ؟ گفت : اى برادر زاده ، آيا اين آيه را در قرآن كريم نخواندهاى كه مىفرمايد : « وَ ذَا النُّونِ إِذْ ذَهَبَ مُغاضِباً » تا آنجا كه مىفرمايد : « وَ كَذلِكَ نُنْجِي الْمُؤْمِنِينَ » برادرزاده ، همين اسم اعظم الهى است كه اگر به آن بخوانند ، اجابت مىكند و اگر به آن بخواهند ، مىدهد « 2 » . طبرى در تفسير خويش با ذكر سند از سعيد بن مسيّب روايت كرده است كه گفت : از سعد بن مالك ( سعد بن ابى وقاص ) شنيدم كه مىگفت : از رسول خدا ( ص ) شنيدم كه مىفرمود : « آن نام خدا كه اگر به آن دعا كند ، اجابت مىشود و اگر به آن بخواهند ، روا داشته مىشود ، همان دعاى يونس بن متّى است » . راوى مىگويد : به حضورش عرض كردم : يا رسول اللّه ، آيا اين امر ويژه يونس بن متى بود يا اينكه شامل حال تمامى مسلمانان مىشود ؟ فرمود : هم ويژهء يونس بن متى و هم شامل جماعت مسلمانان است اگر به آن دعا كنند ، آيا اين فرمودهء الهى را نشنيدهاى كه مىفرمايد : « فَنادى فِي الظُّلُماتِ أَنْ لا إِلهَ إِلَّا أَنْتَ سُبْحانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ الظَّالِمِينَ * فَاسْتَجَبْنا لَهُ وَ نَجَّيْناهُ مِنَ الْغَمِّ وَ كَذلِكَ نُنْجِي الْمُؤْمِنِينَ » شرطى كه خداوند متعال در حق هر مؤمنى مقرر مىدارد ، همين است « 3 » . احمد بن حنبل به مسند خويش از ابراهيم بن محمد بن سعد روايت كرده است كه گفت پدرم ، محمد از پدرش سعد ( سعد بن ابى وقاص ) نقل كرده كه گفت : در مسجد گذرم بر عثمان بن عفان افتاد و به او سلام گفتم و او چشمانش را از من فرو پوشاند و سلام مرا پاسخ نگفت . آنگاه به نزد عمر بن خطاب رفتم و گفتم : اى امير المؤمنين ، آيا در اسلام رخدادى جديد اتفاق افتاده است ؟ ( اين را دوبار تكرار كردم ) . در پاسخ گفت : خير ! مگر چه شده است ؟ گفتم : چيزى نيست ، به جز آنكه من در مسجد به عثمان سلام كردم و او چشمانش را بر من فرو بست و سلامم را پاسخ نگفت ؟ آنگاه عمر كسى را فرستاد و او را به نزد خويش فرا خواند و به او گفت : تو را چه شده است كه سلام برادرت را پاسخ نگفتى . عثمان گفت : چنين نكردهام . سعد گفت : به او گفتم چرا چنين كردهاى ، تا كار به آنجا رسيد كه او و نيز من سوگند خورديم ، آنگاه
--> ( 1 ) . تفسير فخر رازى ، 22 / 216 ؛ تفسير نسفى ، 3 / 87 . ( 2 ) . تفسير ابن كثير ، 3 / 309 . ( 3 ) . تفسير طبرى ، 17 / 82 .